شرجی و باد شرطـه

روشنفكران درجهان سوم مثل خارجی ها وپناهندگان درجهان اول و دوم هستند
حمله به آنها موضوعی رايگان است ٫ و می شود راحت وبدون آسيبی به آنها حمله نمود٫ چه قلمی ٫ يعنی احكام دادگاهی و غيره ويا قـدمی يعنی لگدی
اينها دختران بی دايه انـــد

**

روشنفكران ايرانی مرغان عزاوعروسی اند٫ تا قافيه سياست بازان
و سياست مداران تنگ می آيد ٫ آنهارا دراز می كنند

***

درزمان شاه به پدر گفتم
لامصب توكه تو هفت آسمون يه پاسبان آشناهم نداری
بعدا انقلاب شد ولی اينجا هم باز باختيم چون آخوند چيه حتي يك آخوندك هم نمي شناختيم
گفتيم خب
نـی كافـر مطلقيم و نه مسلمان تمام
خب البته سزای آدم های اينجوری هم اينه كه عبر سر خود بشن
قطب الدين شيرازی از شيوخ بزرگ دربستر نزع افتاده بود وهرچه اورا تنقيه كردند وشراب خوراندند
كارگر نيافتاد وآماده سفر به دنيای باقی شد
يكي از آشنايان به عيادتش آمد٫ پرسيد يا شيخ حال چون است
گفت
حال اين است كه مست و كون دريده بدرگاه حضرتش ميروم
ازرساله صدپند٫ نقل از حافظه

***

روی ديواری نوشته بودند
مــرگ بـرشـاه فـاشيست
شاهی ها آمده بودند ومـرگ را خط زده وبجای آن نوشته بودند
درود

***

ازشعارهــای اول پيروزیانقلاب
كسی كه شده بي طــرف
نــه ديـن داره نه شــرف

***

مــرد خواستگار به زن
آيا ميشود مــا دوتا يك كلكتيو كئوپراتيو فعال اقتصادی سياسی درعرصه نبرد طبقاتی تشكيل دهيم
ـــ نــه ٫ اين نـوعــی پاسيفيسم مبارزاتی است

***

عينك ها می توانند اشيا را كوچك ويا بزرگ نشان دهند ولی نمی توانند شيئی را محو ويا برای بيننده ايجاد كنند

***

آنقدر دنبال چيزهای باورنكردنی مي گشت كه وقتی يك واقعه عادی اتفاق مي افتاد آنرا باور نمی كــرد

***

خوبه يواش يواش از عقيده اينكه حاكمان بايد حكيم باشند دركشورمان دست برداريم
چون چيزی كه سه هزارسال دست نخورده مانده باشد ديگر آنتيك نيست فاسد است

***

بعضی ها درحصارها آنقدر به روزنه ها دل می بندند كه وقتی ديوارها فروميريزند ٫ بخاطر عشق به روزنه مجددا ديوارها را بازسازی ميكنندتا بلكه بتوانند از سوراخ روزنه ای به بيرون نگاه كنند

***

مــدعــی بــود كه آزاديخواه است ولی ميگفت كه دنيا فقط يك تقسيم طبيعی دارد
آنها كه بامنند و آنها كه برمنند ولاغـيـر

***

روبروی تابلوكهنه يوسف وزليخا درقهوه خــانه متروكی نوشته قديمی ای ديدم با اين متن كــه
حــرف C يــا C ممنوع

***

نميدانم چــرا ديكتاتورهاازوحـدت بيشتردم ميزنند تا دموكــرات هــا

***

راستی بنظرتان عجيب نيست كه درتمام طول دوران بعدازانقلاب مشروطيت
تاالان كسی نيامده درايران كه ادعا كند كه مــن مستبدم ٫ ولی خيلی از ناشكرهــا می گويند درطول صدسال گذشته ٢ سال هم آزادی نداشته ايم
ياللعجب

***

وقتی روزهای اول انقلاب بعضی از انقلابيون مي گفتند كه
خدايا بما قدرت تحمل افكار مخالف را بـده
با خود گفتم
رحمه الله والدين قراالسوره مباركه فــاتــحــه

***

گروهـی از روشنفكران خودمون ٫ چون دستشون به خلق درزنجير
نمی رسه بفكرميافتند كه بهتره جهان وطنی فـكـركنن

***

ـ راستی ميداني چرا درقديم شماهارا بربر ميناميديم؟
ـ نه ٫ چــرا؟
ـ چون مازبان شماهارا نميدانستيم ٫ وتنها چيزی كه از شماها هنگام حرف زدنتان ميگرفتيم
اين بود كه مثل اينكه فرد ميگويد بهع بهع بهع
ـ آهــا

***

يكي از دوستان دانماركی ام دنيای فعلي را مركب از پنج گروه تمدني ميداند ٫ بعبارت تمدن گندم ـ تمدن جــو ـ تمدن بــرنج ـ تمدن ارزن وتمدن ذرت و جالبی اين حرف اينجا بود كه خصوصيات ملت ها وتمدن ها را مربوط به همين چند قلم روئيدنی ميدانست

***

يكي از شعارهای غيرقابل دركی راكه ديده ام شعاری بود به طول حدود ده متر و ارتفاع يك خانه ٫ كه روی آن بزرگ وبايك خط زيبا نوشته بودند
ايران يك فلات است
وپائين در گيومه قيد شده بود
ازسخنان رئيس جمهورمنتخب ابولحسن بني صــدر

***

ظـرفـای مسجدسليمونی اين را توزمان های بعد انقلاب ساخته بودند
مـا انقلاب كرديم سی دينمون
آخوندل چوكردن من قينمون

***

يكي از شعرهائی كه درزمان ملی شدن صنعت نفت طرفای زمان مصدق مطرح ميشد ميگفت
تـوكـه مهـرعـلـی مـن دلـتـه
نــفــت مـلــــی ســـی چــنـتـه

***

امروزجمعه ٢١ ژانويه ٢٠٠٥ است و دراخبار صبح راديو دانمارك آمد كه طبق آخرين يافته های آماری در آمريكا سن بلوغ دختران كمتروكمتر مي شود و حتی دخترانی ديده شده اند كه درسن سه ويا حتي دوسالگی بالغ جنسی شده اند ٫ بدين معنی كه مثلا پستان هايشان شروع به رشد نموده اند٫ وبهمين لحاظ دانشمندان دانماركی نيز بفكر اين افتاده اند كه يافته های آماری در كشور خود را بدست بياورند وازين راه دنبال دليل اين جريان باشند تا بتوانند چرائی اين مسئله رادريابند يك لحظه باخودفكركنيم كه اگر اين جريان بعينه برای ما نيز چنين باشد چه مسائل وپيچيدگی هائی را دركشور ماايجادميكند؟؟؟؟؟

***

بچه های شيروخورشيد همه شاشوبودن شايد مو خيلي شانس آوردم كه شاشو نشدم
٫ غلومرضا هم شاشو بود٫ ا خيلي هم ژسي بود ٫ ولي رفيق خيلي خوبي بود٫ شاشوهم بود
شيرخورشيد چسبيده به قبرسون بود ٫ قبرسون مرده هاي كهنه و قديمي شده ٫
ديگه كسي ٫ سال وماهي هم برا فاتحه اونجا نمي اومد٫
بچه ها هم كسي برا آب پاشيدن روي خاك ها نمي رفت ٫ پولي توش نبود
ولي تا دلت بخواد قبر بود ٫ قبر هاي كهنه ٫ زير سنگ ها خالي شده بود
٫ بعضي هاشان سنگاشون هم يور افتاده بود داخل ٫ بعضي
سنگ ها نيمه تو خاك كجكي سرپاايستاده بودند ٫
تختم بغل پنجره بود ٫ مرده ها و قبرسون ازپشت پنجره پيدا بود ٫
آخ از شب هاي مهتابي ٫ تاخودصبح بيداري ميكشيدم ٫
شايد يه مرده اي چيزي بلند بشه وراه بره ٫
تمام بدنم پر ترس ميشد ٫ ولي هيچ وقت هم مرده اي نيديم
بعدها فهميدم كه غلومرضا هم اوطرفتر كنار پنجره خودش ٫ همين مكافاته ميكشيد
وتازه شب تو خودش هم ميشاشيد ٫ ولك چه افتخاري بود كه مو توخودوم نمي شاشيدم ٫ حتي اون شبائي كه از وحشت
تا صبح بدنم ميلرزيد
به صف بردنمونبرا ختنه ٫ يكي يكي ٫ چه اتاق كثيفي ٫ مي بريدن ٫ آخي ميگفتيم ٫ بلند ميشديم ٫
چسب و دوا زده گشاد گشاد خودمون را مي رسونديم به صف ٫ برگشتيم ٫
نه جشني نه بزن وبكوبي
هيچي ٫ اگه بوام بد ٫ الان ميگفت اي داد از غريبي
با هم اخراجمون كردن ٫ وقتي برگشتيم خونه ٫ باهم بوديم ٫ حتي چسبيده به هم راه ميرفتيم ٫
بوي ترشال شاش ميداد٫ ولي رفيق خيلي خوبي بود ٫ سياه بود مثل قيل ٫ و تا دلت بخواد
خنده هاي خوب و قشنگي داشت و چقدر مهربون بود
چند روز بعد دوباره ديدمش ٫ طبقه دوم يه خونه كه توي كوچه ما بود
از پاهاش روي قلاب قصابي آويزانش كرده بودند٫
چشماي درشت وقشنگش از وحشت برق ميزد ولي مو از همون پائين ميتونسم ببينم
كه چشاش چقدر بزرگتر شده بود٫ جرئت نمي كرد جم بخوره ٫
فقط باد تكونش ميداد ٫ وقتي نگاش كردم ٫ باخودم گفتم ٫ يعني كيف هم داره
آدم تو بيست سي متري از زمين آويزان و باد تكانش بده٫ ولي بعد فهميدم آقاش با كمربندبه جونش افتاده و بعد همينطور
ولش كرده ورفته سركارش ٫ دلم مي سوخت براش ولي هيچكاري هم نمي تونسم براش بكنم٫
ازش خجالت ميكشيدم ازش رفتم كه مونه نبينه ٫ با خدم فكركردم ٫ كاشكي همون شيرخورشيد
مي مونديم ٫ دو سه روز بعد شنيدم غلامرضانه بردن قبرسون جمشيد آبادخاكش كردن

***

گريزهم خود واژه ای است كه با خود هزار واژه ديگر را يدك ميكشد ٫ گريز خود داستاني است واين گريز ناگزير گرده هاي سياه دوده در كوچه های احمدآباد است كه گرچه برای ما نانی نداشت ولی برای ديگران هم آب داشت وهم نانی چرب
دوده ها از هم می گريزيند٫ جمع مي شوند ٫ تلمبار ميشوند٫ ودستت كه به اونا مي خوره چرب و شرجی خورده اند و پاهامان كه سياست از دوده ها و بروی آسفالت جوش آمده خيابان ها و كوچه ها نقش پاها را ميشود ديد٫ ميشد ديد كه اين پای عبود است و آن ديگری لفته
واسلام كه مرد خبي بود و باتير شرطه های كويتی مرد٫ اسلام با جاسم وبامن هم خب بود ودست به هر دروديواری میكشيدی گرما بودوگرما ـ وشرجی كه بيداد ميكرد و مرد همسايه كه دا ئم روی سر زن و بچه اش دادميزد و هميشه خدا از بی پولی می ناليد
ومن آنگونه كه گرما ميخواست بودم و مادرم ٫ آخ مادرم كه تامرا می ديد گرفته بزور بطرف حمام ميكشيد
تا كثافت را از من پاك كند٫ وحمام ٫ چه حمامی كه تا دررامی بستی پرواز تاريك سوسك ها بود
كه ازين سی حمام به آنسوی می پرندو گر تفاقی در مسيرشان بمن بخورند٫
چگونه با هراس درراه باز كرده و كون لختی به بيرون می پريدم با دستی به پيش گرفته و دستی به پس
پرواز خوب است ٫ پرواز خيلی چيز خوبی است ٫ اما نه پرواز سوسك ها در حمامك كاملا تنگ تاريك
چقدر فروغ قشنگ گفته است ٫ پروازرابخاطر بسپار ٫ من شرط ميبندم كه فروغ از پرواز سوسك ها چيزی نگفته است ٫ و
پرواز چيز خوبی است اگر پرواز ٫ پرواز پرنده ای باشد حتی پرواز ملخ هم باز يه چيزی
وقتی كه ملخ ها پرواز كردند ٫ آبادان راازسمت اروند ٫ ابری قرمزتيره پوشاند و٫ ابر قرمزی كه از دور درخودمیرفت ٫ جمع ميشد ٫ كوچك ميشد ٫ بزرگ ميشد٫ انبوه و متراكم به سمت ما می آمد ٫ خيره ميشديم
آه ٫ لعنتی ٫ حشاس من به گرماگرم پرواز ملخ ها بود كه روی كومه ای گه افتادم ٫ لعنتی ٫ بی خيال ٫ پرواز چيز خوبی است
وقتی كه آمدند از آسمان مثل گلوله باريدند٫ و آبادان سياه شد ٫ و ملخ های خری بودند روی هرچه می افتادند می خوردند٫
ملخ ما را می خورد و ما ملخ را ٫ وگلوله باران ملخ ها از آسمان شرجی زده ٫ بی تابانه می باريدند ٫ و گلوله باران
حتما نوعی باران است و ناجوانمردان وقتی كه فاضل را گلوله باران كردند ٫ جنازه را فقط به شرط تحويل پول گلوله ها به
مادرش تحويل دادند٫ و گلوله كه شكل های مختلف دارد و پرازرنگ های قشنگ است
گلوله های گرد شيشه ای براق ٫
و ماشو كه خدای گلوله بود و شقه شور را چنان استادانه بازی می كرد كه همه ده شاهی ها در آخر در جيب او جمع ميشد
و او آنها را در جيب به جرينگ جرينگ می آورد ٫ و ما چه غبطه ها ازين بالاتر كه چرا جيب او جيب ما نيست ٫ و چرا هميشه خدا
بايد جيب ما اينقدر حقيرانه خالی باشد كه شپش هامان آنجا چارقاب بازی كنند
وشپش كه چقدر شبيه سوسك است و حتما حكمتی بوده كه وقتی مادر شپش هامان را می گرفت بين دو ناخن انگشت بزرگش فشارشان ميداد٫ و هميشه می گفت كه تو اين شپش ها را از كوچه با خود به خانه می آوری چه ميدانم ٫ شايد شپش ها هم دوست دارند هرازگاهی خانه عوض كنند ٫ و چقدر تند تند سرمان را تيغ می انداختند كه شپش ها جائی برای مخفی شدن و در ميان انبوه موها قايم شدن ٫ پيدانكنند و چقدر نفرت آور ميشود آدمی كه از ميان آن همه دانش آموز مرتب و شسته رفته و به صف ايستاده بيرون كشيده شود و ناظم دستور دهد كه يك چارراه روی سرش بتراشند٫ و چارراه ها كه پرازمجسمه ها است ٫ و مجسمه های خشك و بيروح كه غالبا با سری افراشته به نقطه ای بسيار دور می نگرد٫ و آدم وقتی ازآن پائين به اوج سر مجسمه نگاه میكند٫ چقدر احساس كوچكی می نمايد٫ انگار كه آدم ميكرب است و اين مجسمه است كه اينطور بزرگ وپر صلابت جائی را می نگرد٫ جائی كه من اصلا درآنجا نيستم ٫ حتی اگر به اون دورها كه چشم مجسمه می دود بروم٫ بازاين مجسمه ها من را نگاه نمی كنند٫
نمی بينند٫ كور نيستند فقط من را نمی بينند٫ شايد دماغشان اينقدر بزرگ است كه افق ديد چشمشان رامحدود كرده است ٫ و اين دماغ ها كه اينطور بزرگ و پرصلابتند
چگونه ٫ چگونه ميتوانند اينهمه بوی گند در گنداب را بو كنند و بازبزرگ باقی بمانند
واين گندابه ها كه در هركوچه ای مثل درياچه ای سياه و كوچك بن گرفته است و وقتی كه شهرداری اين گندابه ها را كه اسم جوی روی
آنها گذاشته اند را لايروبی می كنند چه بوی گندومزخرف و آشنائی به مشام آدم می خورد ٫
ووقتی كه به پدرم گفتم ـ بوا بايد ازينجا بريم ـ باحسرت نگاهم كرد و گفت دادازبی پولی ٫ بی پولی چيز مزخرفی است ٫ اصلا شايد پول
چيزمزخرفی است ٫ پول حرف نمی زند ٫ ولی پول حرف آخر را می زند
و بقول فروغ ناتوانی از خواص تهی كيسه بودن است نه نادانی ٫ كه حسرت يك ساندويچ را در دل هربچه آبادنی می انگيزد ٫ ساندويچ با نوشابه ٫ ساندويچ با نوشابه و دم می گيرند با يزله عربی ٫ ساندويچ با نوشابه ٫ ساندويچ با نوشابه ٫
و نوشابه كه درآن سوسك مرده پيدا كردند و مقاماتی كه آمدند و اظهار تاسف كردند٫ و دانشمندانی كه آمدند و شرح دادند كه سوسك در نوشابه خطر جانی ندارد٫
كه البته نفهميدم برای ما يا برای سوسك ها
وساندويچ با گوشت كالباس كيفی ديگر داردو كالباس كه از خنزير است وحرام است و نجس است ٫ و خوشمزه است و خوك است
وخوك ها را كه در خوك دانی های آبادان به آتش كشيدند ٫ و خوك ها بودند كه شوره زار پشت قبرستان جمشيد آباد را پر كرده بودند ٫ از زجه های خود كه آتش گرفته بودند ٫ ازين
طرف به آن طرف می دويدند ٫ و تا چشم كار ميكرد ٫ دشتی پر از خوك های آتشين و بوی گوشت و موی سخته كه فضای سنگين شوره زار پشت خاكسون را تا خود شطيط انباشته بود٫ واين بوی گوشت و موی سوخته را درجای ديگری استشمام كرده بودم
ومادرم كه فرياد ميكشيد خدا به حق پنشتن آل عبا دوتاتان يكي بشيد و يكي را هم باد سهی ببرد٫
كه اينطور آبروی مارا جلوی دروهمسايه می برين ٫ آخه جونه مرگ شده جا برا ريدن قحط بود
وريدن كنار جوی هم چه كيفی داشت ٫ ولی به دردسر نفرين و باد سياه نمی ارزيد٫ و بعد
دويدن وفرار وگرفته شدن وشلاق و سيلی و به سر كوفتن نمی ارزيد٫
بادسياه نفهميدم كه چه بود ولی باد سرخ باد ملخ بود كه با شرجی می اومدو هرچه درراه بود می خورد ٫
مثل بزهای نژدين كه نفهميدم چرا پستان شان را در كيسه می كنند٫ نفهميدم از ترس دزديده شدن شيرشان بود ويا از ترس بربادادن ناموس شان ٫
لامصب ها كاغذ هم می خوردند٫ حتی دوده هم می خوردند و شير ميداند٫ و
اگر حواست نبودو يك جائی بی حركت می ايستادی می ديدی كه يكي از اونا داره پاچه شلوارت را هم نشخوار ميكنه ٫
و چقدر آدم كنجكاو می شود كه چطوری پاچه شلوار من می تواند در اندام های اين بز به شير تبديل شود
و بعد عربای ميدی می آوردند و می فروختندو ماهم كه سر برج پولدار بوديم
٫ يه كاسه كوچك سرشير می خريديم و هی می خورديم و هی می خورديم و كيف ميكرديم و
بعد بپر تو كوچه ٫ ـ ايو ايو احمد ايو ايو ايو شلش ايو
و مادر احمد سر از پنجره بيرون آورد و گفت نه احمد نمی تونه بيا بيرون
شروع كرده درس بخنه و بره مردسه ٫ تونم بهتره بری درس بخونی ملا بشی

***

علی و زنش هم آدمای جالبی هستند٫ هردو تحصيلات عاليه فوق ليسانس
به بالا دارندو هردودر اين آشفته بازاركاروكاريابی در غربت فرانسه بيكارند
يه مرتبه ازش پرسيدم ٫ په چرا بيكاری كـا؟
گفت والا چه بگم٫
يادم ميادبچگی بوام به محض اينكه سپرتاس خالی غذاش را تحويل مادر ميداد و می نشست تا غذائی بخوره و بقول خودش ضف قيلونی بكنه ٫
بعنوان نصيحت به من كه باتحسين نگاش ميكردم ٫ می گفت ٫ پسر درس بخون ٫ درس بخون تامث ما حمال نشی٫
ـ حالا ٫ خدانه شكر٫ به بركت ای حكومت ٫ هم درس خونديم و ملا شديم ٫ هم حـمــال٫ نه خوبه ؟

***

ـ قاف تا قاف عالمه گشتم
ـ مثلا كجا؟
ـ از خيجه ماماتين بگر برو تا بنه سوخته ٫ و بنه سوخته تا بنه كريم ٫ و بنه كريم تا خود چل پله كون ٫ بيو تا خود بنه آخوند
ـ اينا كه او ميگفت تعدادی از دهاتای جنوب شرقی رومزويا رامهرمز بودند

***