Home
تعدادبازديدازاين صفحه : 14798
   
هرگزازمرگ نهراسيدم
اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود
هراس من
باري
همه از مردن در سرزميني است
كه مزد گوركن
از بهاي آزادي
افزون باشد
شادروان احمد شاملو
به شعرحافظ شيرازمي كوبندومي رقصند
سيه چشمان كشميري وتركان سمرقندي
نيمايوشيج
ازشعرم خلقي بهم انگيخته ام
خوب و بدشان بهم درآميخته ام
خودگوشه گرفته ام تماشا را كاب
درخوابگه مورچگان ريخته ام


نيمايوشيج
ازپس پنجاهي اندي زعمر
نعره برمي آيدم از زندگي
كاش بودم ٫دورازهركسي
چادري وگوسفندي وسگي


خانه ام ابريست
خانه ام ابريست
يكسره روي زمين ابريست باآن

ازفرازگردنه خردوخراب ومست
بادمي پيچد
يكسره دنيا خراب ازاوست ,
وحواس من
آي ني زن كه تراآواي ني بردهست دورازره٫كجايي

خانه ام ابريست اما ,
ابربارانش گرفته ست
درخيال روزهاي روشنم كزدست رفتندم٫
من به روي آفتابم
مي برم درساحت دريا نظاره
وهمه دنياخراب وخردازباداست
وبه ره ٫ ني زن كه دايم مي نوازد٫ دراين دنياي ابراندود
راه خودرادارداندرپيش




ميتراود مهتاب

ميتراود مهتاب
ميدرخشدشبتاب
نيست يكدم شكندخواب بچشم كس و ليك
غم اين خفته چند
خواب درچشم ترم ميشكند.

نگران بامن استاده سحر
صبح٫ مي خواهدازمن
كزمبارك دم اوآورم اين قوم بجان باخته رابلكه خبر
درجگرخاري ليكن
ازره اين سفرم مي شكند

نازك آراي تن ساق گلي
كه بجان دادمش آب
اي دريغا ببرم ميشكند

دست ها مي سايم
تا دري بگشايم
به عبث ميپايم كه بدر كس آيد
دروديواربهم ريخته شان
بسرم ميشكند

مي تراود مهتاب
مي درخشد شبتاب
مانده پاي آبله ازراه دراز
بردم دهكده مردي تنها
كوله بارش بردوش
دست اوبردر٫ مي گويد باخود
غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم مي شكند .

حافظ
حافظ
ناگهان پرده برانداخته اي يعني چه
مست ازخانه برون تاخته اي يعني چه
زلف دردست صبا گوش به فرمان رقيب
اين چنين باهمه درساخته اي يعني چة
شاه خوباني ومنظور گدايان شده اي
قدر اين مرتبه نشناخته اي يعني چه
چو سرزلف خود اول توبدستم دادي
بازم از پاي درانداخته اي يعني چه
سخنت رمزدهان گفت وكمرسرميان
وزميان تيغ به ماآخته اي يعني چه
هركس ازمهره مهرتوبه نقشي مشغول
عاقبت باهمه كج باخته اي يعني چه
حافظادردل تنگ توفرودآمديار
خانه ازغيرنپرداخته اي يعني چه
حافظ
درهمه ديرمغان نيست چومن شيدايي
خرقه جايي گروباده و دفترجايي
دل كه آيينه شاهي ست غباري دارد
ازخدامي طلبم صحبت روشن رايي
كرده ام توبه بدست صنم باده فروش
كه دگرمي نخورم بي رخ بزم آرايي
جويها بسته ام ازديده به دامن كه مگر
بركنارم بنشانندسهي بالايي
كشتي باده بياوركه مرابي رخ دوست
گشت هرگوشه چشم ازغم دل دريايي
سراين نكته مگرشمع برآردبه زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروايي
نرگس ارلاف زدازشيوه چشم تومرنج
نرونداهل نظرازپي نابينايي
اين حديثم چه خوش آمدكه سحرگه مي گفت
بردرميكده يي بادف و ني ترسايي
گرمسلماني ازين است كه حافظ دارد
آه اگر از پي امروز بود فردايي
حافظ
سينه مالامال درد است اي دريغامحرمي
دل ز تنهايي به جان آمد خدا راهمدمي
چشم آسايش كه داردازسپهر تيزرو
ساقيا جامي بياورتابياسايم دمي
خيزتاخاطربدان ترك سمرقندي نهيم
كزنسيمش بوي خوي حوريان آيد همي
زيركي را گفتم اين احوال بين خنديدوگفت
صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي
سوختم در چاه صبرازبهرآن شمع چگل
شاه تركان غافل است ازحال ما كورستمي
درطريق عشق بازي امن وآسايش بلاست
ريش باد آن دل كه بادردتوخواهدمرهمي
اهل كام ونازرادركوي رندان راه نيست
ره روي بايدجهان سوزي نه خامي بي غمي
آدمي درعالم خاكي نمي آيد بدست
عالمي ازنو ببايدساخت وزنوآدمي
توبه حافظ چه سنجدپيش استغفاراو
كاندرين طوفان نمايدهفت درياشبنمي
حافظ حافظ
دمي باغم به سربردن جهان يكسرنمي ارزد
به مي بفروش دلق ماكزين بهترنمي ارزد
به كوي ميفروشانش به جامي برنمي گيرند
زهي سجاده تقوا كه يك ساغرنمي ارزد
رقيبم سرزنش هاكردكزاين باب رخ برتاب
چه افتاداين سرماراكه يك افسرنمي ارزد
شكوه تاج سلطاني كه بيم جان درآن درج است
كلاهي دلكش است اما به ترك سرنمي ارزد
بس آسان مي نمود اول غم دريابه بوي سود
غلط گفتم كه اين طوفان به صدگوهر نمي ارزد
چوحافظ در قناعت كوش وازدنياي دون بگذر
كه يك جومنت دونان به صدمن زرنمي ارزد
تورا آن به كه روي خودزمشتاقان بپوشاني
كه شادي جهانگيري غم لشكرنمي ارزد
دويارزيرك وازباده كهن دومني
فراغتي و كتابي و گوشه چمني
من اين مقام به دنياوآخرت ندهم
اگرچه درپي ام افتندهردم انجمني
كه هركه فراغت به گنج دنيا داد
فروخت يوسف مصري به كمترين ثمني
بياكه فسحت اين كارخانه كم نشود
به زهدهمچوتويي يابه فسق همچومني
بخواه آينه جام وسردورببين
كه كس به يادندارد چنين عجب زمني
زتندبادحوادث نمي توان ديدن
درين چمن كه گلي بوده است يا سمني
ازين سموم كه بر طرف بوستان بگذشت
عجب كه رنگ گلي هست و بوي ياسمني
به صبركوش تو اي دل كه حق رها نكند
چنين عزيزنگيني به دست اهرمني
مزاج دهرتبه شددرين بلاحافظ
كجاست راي حكيمي وفكربرهمني
سعدي
از شاه زي فقيه چنان بود رفتنم
كز بيم مار دردهن اژدها شدم
سعدي
عامل ظالم به سنان قلم
دزدي بي تيروكمان مي كند
وآنكه زيان مي رسد از وي به خلق
فهم ندارد كه زيان مي كند
گله مارا گله از گرگ نيست
اين همه بيداد شبان مي كند
چون نكند رخنه به ديوار باغ
دزد ٫ كه ناتور همان مي كند

 
فروغ فرخ زاد   فروغ فرخ زاد
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم
ودستم رابرپوست كشيده شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغ هاي رابطه تاريكند
كسي مرابه مهماني گنجشك هانخواهدبرد
كسي مرابه مهماني گنجشك هانخواهدبرد
پرواز رابه خاطربسپار
پرنده مردني است



من ازنهايت شب حرف مي زنم
من ازنهايت تاريكي
وازنهايت شب حرف ميزنم
اگربه خانه من آمدي
براي من اي مهربان چراغ بياور
ويك دريچه كه ازآن به ازدهام كوچه خوشبخت بنگرم
آفتاب مي شود

نگاه كن كه غم درون ديده ام چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه وسركشم
اسيردست آفتاب مي شود
نگاه كن تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرابه كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرابه دام مي كشد
نگاه كن
تمام آسمان من
پرازشهاب مي شود
توآمدي زدورهاودورها
زسرزمين عطرهاونورها
نشانده اي مراكنون به زورقي
زعاج هازابرها بلورها
مراببراميد دلنوازمن
ببربه شهرشعرهاوشورها
به راه پرستاره مي كشانيم
فراترازستاره مي نشانيم
نگاه كن من ازستاره سوختم
لبالب ازستارگان شب شدم
چوماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دوربودپيش ازاين زمين ما
به اين كبودغرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه كن كه من كجارسيده ام
به كهكشان به بيكران به جاودان
كنون كه آمديم تابه اوج ها
مرابشوي باشراب موج ها
مرابپيچ درحريربوسه ات
مرا بخواه درشبان ديرپا
مرادگررهامكن
مراازين ستاره ها جدامكن
نگاه كن كه موم شب براه ماچگونه قطره قطره آب مي شود
صراحي سياه ديدگان من
به لالاي گرم تولبالب ازشراب خواب مي شود
بروي گاهواره هاي شعرمن
نگاه كن
تومي دمي وآفتاب مي شود
اي مرزپرگهر فاتح شدم

خودرابثبت رساندم
خودرابه نامي ٫دريك شناسنامه ٫مزين كردم
وهستيم به يك شماره مشخص شد
پس زنده باد ٦٧٨ صادره ازبخش ٥ ساكن تهران
*
ديگرخيالم ازهمه سوراحتست
آغوش مهربان مام وطن
پستانك سوابق پرافتخارتاريخي
لالايي تمدن وفرهنگ ...
وجق وجق جقجقه قانون ...
آه
ديگرخيالم ازهمه سوراحتست
----
ازفرط شادماني
رفتم كنارپنجره بااشتياق ششصدوهفتادوهشت
بارهواراكه ازبوي غبار پهن
وبوي خاكروبه وادرار منقبض شده بود
درون سينه فرودادم
وزيرششصدوهفتادوهشت قبض بدهكاري
وروي ششصدوهفتادوهشت تقاضاي كارنوشتم
فروغ فرخ زاد
----
درسرزمين شعروگل وبلبل
موهبتيست زيست آنهم
وقتي كه واقعيت موجودبودن توپس ازسال هاي
سال پذيرفته مي شود
----
جايي كه من
بااولين نگاه رسميم ازلاي پرده ششصدوهفتادو
هشت شاعررامي بينم
كه حقه بازها همدرهييت غريب گدايان
درلاي خاكروبه به دنبال وزن وقافيه مي گردند
وازصداي اولين قدم رسميم
يكباره ازميان لجن زارهاي تيره ششصدوهفتادو
هشت بلبل مرموز
كه ازسرتفنن
خودرابه شكل ششصدوهفتادوهشت كلاغ سياه
پيردرآورده اند
باتنبلي بسوي حاشيه روزمي پرند
واولين نفس زدن رسميم
آغشته مي شودبه بوي ششصدوهفتادوهشت شاخه
گل سرخ
محصول كارخانجات عظيم پلاسكو
----
موهبتيست زيستن آري
درزادگاه شيخ ابودلقك كمانچه كش قوزي
وشيخ اي دل اي دل تنبك تبارتنبوري
شهرستارگان گران وزن ساق وباسن وپستان و
پشت جلدوهنر
گهواره مولفان فلسفه اي بابا به من چه ولش كن
مهدمسابقات المپيك هوش ـ واي !
جايي كه دست به هردستگاه نقلي تصويروصوت !
مي زني ازآن
بوق نبوغ نابغه اي تازه سال مي آيد
وبرگزيدگان فكري ملت
وقتي كه دركلاس اكابرحضورمي يابند
هريك به روي سينه ششصدوهفتادوهشت كباب پز
برقي
وبردودست ٫ ششصدوهفتادوهشت ساعت ناوزررديف
كرده ومي دانند
كه ناتواني ازخواص تهي كيسه بودنست ٫ نه ناداني
----
فاتح شدم ٫ بله فاتح شدم
اكنون به شادماني اين فتح
درپاي آينه باافتخار ششصدوهفتادوهشت شمع
نسيه مي افروزم
ومي پرم به روي طاقچه تا٫ بااجازه چندكلامي
درباره فوايدقانوني حيات به عرض حضورتان برسانم
واولين كلنگ ساختمان رفيع زندگيم را
همراه باطنين كف زدني پرشور
برفرق فرق خويش بكوبم
من زنده ام بله مانندزنده رود ٫ كه يكروززنده بود
وازتمام آنچه كه درانحصارمردم زندست ٫ بهره
خواهم برد
من مي توانم ازفردا
دركوچه هاي شهر ٫ كه سرشارازمواهب مليست
ودرميان سايه هاي سبكبارتيرهاي تلگراف
گردش كنان قدم بردارم
وباغرور ششصدوهفتادوهشت بار به ديوارمستراح
هاي عمومي بنويسم
خط نوشتم كه خركندخنده
----
من ميتوانم ازفردا
همچون وطن پرست غيوري
سهمي ازايده آل عظيمي كه اجتماع
هرچارشنبه بعدازظهر آنرا
بااشتياق ودلهره دنبال مي كند
درقلب ومغزخويش داشته باشم
سهمي ازآن هزارهوس پرورهزارريالي
كه مي توان به مصرف يخچال ومبل وپرده رساندش
ياآنكه درازاي ششصدوهفتادوهشت راي طبيعي
آنراشبي به ششصدوهفتادوهشت مردوطن بخشيد
----
من ميتوانم ازفردا
درپستوي مغازه خاچيك
بعدازفروكشيدن چندين نفس زچندگرم جنس
دست اول خالص
وصرف چندباديه پپسي كولاي ناخالص
وپخش چندياحق وياهوووغ وغ وهوهو
رسمابه مجمع فضلاي فكوروفضله هاي فاضل
روشنفكر
وپيروان مكتب داخ داخ تاراخ تاراخ به پيوندم
وطرح اولين رمان بزرگم را
كه درحوالي سنه يكهزاروششصدوهفتادوهشت
شمسي تبريزي
رسمابه زيردستگاه تهي دست چاپ خواهدرفت
برهردوپشت ششصدوهفتادوهشت پاكت
اشنوي اصل ويژه بريزم
*
من مي توانم ازفردا
بااعتمادكامل
خودرابراي ششصدوهفتادوهشت دوره به يك
دستگاه مسندمخمل پوش
درمجلس تجمع وتامين آتيه
يامجلس سپاس وثناميهمان كنم
زيراكه من تمام مندرجات مجله هنرودانش ...و
تملق وكرنش رامي خوانم
وشيوه درست نوشتن رامي دانم
من درميان توده سازنده اي قدم به عرصه هستي
نهاده ام
كه گرچه نان ندارد امابجاي نان
ميدان ديدبازووسيعي دارد
كه مرزهاي فعلي جغرافياييش
ازجانب شمال به ميدان پرطراوت وسبزتير
وازجنوب ٫ به ميدان باستاني اعدام
ودرمناطق پرازدحام ٫ به ميدان توپخانه رسيدست
*
ودرپناه آسمان درخشان وامن امينش
ازصبح تاغروب ٫ ششصدوهفتادوهشت قوي قوي
هيكل گچي
به اتفاق ششصدوهفتادوهشت فرشته
آنهم فرشته ازخاك وگل سرشته
به تبليغ طرحهاي سكون وسكوت مشغولند
*
فاتح شدم بله فاتح شدم
پس زنده باد ٦٧٨ صادره ازبخش ٥ ساكن تهران
كه درپناه پشتكارواراده
به آنچنان مقام رفيعي رسيده است ٫ كه درچارچوب
پنجره اي
درارتفاع ششصدوهفتادوهشت متري سطح زمين
قرارگرفته است
وافتخاراين رادارد
كه مي تونندازهمان دريچه نه ازراه پلكان
خودرا
ديوانه واربه دامان مهربان مام وطن سرنگون كند
وآخرين وصيتش اينست
كه درازاي ششصدوهفتادوهشت سكه ٫ حضرت
استادآبراهام صهبا
مرثيه اي به قافيه كشك دررثاي حياتش رقم زند

نسيم شمال
عاقبت ايران ياظهورقيامت
مي شودازعلم روشن چشم ايران اي نسيم
اين خرابه مي شودفردوس رضوان اي نسيم
ابرهاي تيره هم گردندپنهان اي نسيم
آفتاب معرفت گردددرخشان اي نسيم
مي شودشيرين دهان اهل گيلان اي نسيم
خاك ايران روشني بخش جهان خواهدشدن
گنجهاي تازه ازهرسوعيان خواهدشدن
مغزهاي كهنه مشتي استخوان خواهدشدن
مي شوددنيابكام نوجوانان اي نسيم
مي شودشيرين دهان اهل گيلان اي نسيم
مزرع بي آب ايران آبياري مي شود
مستبددق مي كندظالم فراري مي شود
چشمه هاي علم دراين خاك جاري مي شود
مردوزن لذت برندازعلم وعرفان اي نسيم
مي شودشيرين دهان اهل گيلان اي نسيم
ازمعارف دورمي گرددزسرهاوسوسه
مي شودايجاددرهركوچه يك مدرسه
كودكان مشغول تحصيل حساب وهندسه
نقشه جغرافيادردست طفلان اي نسيم
مي شودشيرين دهان اهل گيلان اي نسيم
مادران درتربيت مشهوردوران مي شوند
كودكان درمدرسه باعلم وعرفان مي شوند
دختران ازمعرفت داراي عنوان مي شوند
خاك ايران مي شودپرحوروغلمان اي نسيم
مي شودشيرين دهان اهل گيلان اي نسيم
ازمحبت بعدازين بيگانگان گردندخويش
بهرايران هيچ مكروهي نمي آيدبه پيش
آب مي نوشندازاين چشمه باهم گرگ وميش
غرق نعماي الهي اهل ايمان اي نسيم
مي شودشيرين دهان اهل گيلان اي نسيم
هرچه مي بيني بهرصورت همه روح است ونور
پاي كوبان سربرون آرنداموات ازقبور
يعني امروزاست اي افسردگان روزظهور
روشنايي اوفتددرصنع امكان اي نسيم
مي شودشيرين دهان اهل گيلان اي نسيم
محوموهومات گرددازهمه اطفالها
مي شودآواره اين بيكاره هابطالها
خوارمي گردنداين ناپاك هارمال ها
ساحروجن گيرهم گردندپنهان اي نسيم
مي شودشيرين دهان اهل گيلان اي نسيم
خاك محنت خيزايران تاج دنيامي شود
اندروهرعلم وصنعت مهيامي شود
عارفان راجاي تفريح وتماشامي شود
مي كندمشروطه تاسيس دبستان اي نسيم
مي شودشيرين دهان اهل گيلان اي نسيم
راه آهن مي كشندآخرقطاراندرقطار
آب شيرين مي چشنداين ساكنين شوره زار
كس دگرقحطي نمي بينددراين شهروديار
هرگدايي مي خوردمرغ وفسنجان اي نسيم
مي شودشيرين دهان اهل گيلان اي نسيم
علي اكبردهخدا
تقديم به كودكان دوره طلايي : زشمع مرده يادآر

اي مرغ سحر چواين شب تار
بگذاشت زسرسياه كاري
وزنغمه روحبخش اسحار
رفت ازسرخفتگان خماري
بگشودگره ززلف زرتار
محبوبه نيلگون عماري
يزدان به كمال شدپديدار
واهريمن زشتخوحصاري
يادآرزشمع مرده يادآر
چون باغ شوددوباره خرم
اي بلبل مستمندمسكين
وزسنبل وسوري وسپرغم
آفاق نگارخانه چين
گلسرخ به رخ عرق زشبنم
توداده زكف قراروتمكين
زآن نوگل پيشرس كه درغم
ناداده به نازشوق تسكين
وازسردي دي فسرده يادآر
اي مونس يوسف اندرين بند
تعبيرعيان چوشدتراخواب
دل پرزشعف لب ازشكرخند
محسودعدو ٫ به كام اصحاب
رفتي بريارخويش وپيوند
آزادترازنسيم ومهتاب
زآن كوهمه شام باتويكچند
درآرزوي وصال احباب
اختربه سحرشمرده ٫ يادآر
اي همره تيه پورعمران
بگذشت چواين سنين معدود
وآن شاهدنغزبزم عرفان
بنمودچووعدخويش مشهود
وازمذبح زرچوشدبه كيوان
هرصبح شميم عنبروعود
زآن كوبه گناه قوم نادان
درحسرت روي ارض موعود
برباديه جان سپرده يادآر
چون گشت زنوزمانه آباد
اي كودك دوره طلايي
وزطاعت بندگان خودشاد
بگرفت زسرخدا خدايي
نه رسم ارم نه اسم شداد
گل بست دهان ژاژخايي
زآن كس كه زنوك تيغ جلاد
ماخوذبه جرم حق ستاني
پيمانه وصل خورده يادآر



قره العين
چهره به چهره
گربه توافتدم نظر چهره به چهره روبه رو
شرح دهم غم ترانكته به نكته موبه مو
ازپي ديدن رخت همچوصبافتاده ام
كوچه به كوچه ٫ دربه در ٫ خانه به خانه ٫كوبه كو
دوردهان تنگ تو٫ عارض عنبرين خطت
غنچه به غنچه گل به گل لاله به لاله بوبه بو
مي رودازفراق تو خون دل ازدوديده ام
دجله به دجله يم به يم چشمه به چشمه جوبه جو
مهرترادل حزين بافته برقماش جان
رشته به رشته نخ به نخ تاربه تار پو به پو
دردل خويش طاهره گشت ونجست جزترا
صفحه به صفحه لابه لا پرده به پرده توبه تو
قره العين
در ره عشقت اي صنم ٫ شيفته بلا منم
چند مغايرت كني ؟٫ با غمت آشنا منم
پرده به روي بسته اي ٫ زلف به هم شكسته اي
از همه خلق رسته اي ٫ از همگان جدا منم
شير تويي٫ شكر تويي٫ شاخه تويي٫ ثمر تويي
شمس تويي٫ قمر تويي٫ذره منم٫ هبا منم
نخل تويي٫ رطب تويي٫ لعبت نوش لب تويي
خواجه با ادب تويي٫ بنده بي حيا منم
كعبه تويي٫ صنن تويي٫ ديرتويي٫ حرم تويي
دلبرمحترم تويي ٫ عاشق بينوامنم
شاهد شوخ دلبرا گفت به سوي من بيا
رسته ز كبر وازريا٫ مظهركبريا منم
طاهره خاك پاي تو٫ مست مي لقاي تو
منتظر عطاي تو٫ معترف خطا منم
خيام
چون عمربسرشدچه نشابوروچه بلخ
پيمانه چوپرشدچه شيرين وچه تلخ
مي نوش كه بعدازمن وتوماه بسي
ازسلخ به غره آيدوازغره به سلخ
خيام
چون نيست مقام مادراين دهرمقيم
پس بي مي و معشوقه خطاييست عظيم
تاكي زقديم ومحدث اميدم و بيم؟
چون من رفتم جهان چه محدث چه قديم
خيام
زان پيش كه برسرت شبيخون آرند
فرماي بتاباده گلگون آرند
توزرنه اي اي غافل نادان كه ترا
درخاك نهندوبازبيرون آرند
گويندهرآنكسان كه باپرهيزند
زآن سان كه بميرند چنان برخيزند
مابامي ومعشوقه ازآنيم مدام
باشدكه به حشرمان چنان انگيزند
گويند بهشت وحورعين خواهدبود
وآنجامي ناب وشيروانگبين خواهدبود
گرمامي ومعشوقه گزيديم چه باك
آخرنه بعاقبت همين خواهدبود؟
مي خوردن وشادبودن آيين من است
فارغ بودن زكفرودين دين من است
گفتم بعروس دهر كابين توچيست؟
گفتا دل خرم توكابين من است
گويند بهشت عدن باحورخوشست
من مي گويم كه آب انگورخوشست
اين نقدبگيرودست ازآن نسيه بدار
كآواز دهل شنيدن ازدورخوشست
من هيچ ندانم كه مراآنكه سرشت
ازاهل بهشت كرد يا دوزخ زشت
جامي وبتي وبربطي٫ برلب كشت
اين هرسه مرانقدوترانسيه بهشت
امشب مي جام يكمني خواهم كرد
خودرابه دوجام مي غني خواهم كرد
اول سه طلاق عقل ودين خواهم گفت
پس دختررزرابزني خواهم كرد
گويند بهشت وحوروكوثرباشد
جوي مي وشيروشهدوشكرباشد
پركن قدح باده وبردستم نه
نقدي زهزارنسيه خوشترباشد
دردهرچوآوازگل تازه دهند
فرماي بتا كه مي به اندازه دهند
ازحوروقصوروزبهشت ودوزخ
فارغ بنشين كه آن هرآوازه دهند
خيام اگرزباده مستي خوش باش
بالاله رخي اگرنشستي خوش باش
چون عاقبت كارجهان نيستي است
انگاركه نيستي چوهستي خوش باش
اي صاحب فتوازتوپركارتريم
بااينهمه مستي زتوهشيارتريم
توخون كسان خوري وماخون رزان
انصاف بده كدام خونخوارتريم
شيخي به زني فاحشه گفتامستي
هرلحظه بدام دگري پابستي
گفت شيخا هرآنچه گويي هستم
آياتوچنان كه مينمايي هستي؟
گيرم كه به اسرار معمانرسي
درشيوه عاقلان همانانرسي
ازسبزه ومي خيزبهشتي ميساز
كآنجا به بهشت يارسي يا نرسي
ابرآمدوبازبرسرسبزه گريست
بي باده گلرنگ نمي شايد زيست
اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست
تاسبزه خاك ما تماشاگه كيست ؟
هرسبزه كه بركنارجويي رسته است
گويي زلب فرشته خويي رسته است
پابرسرسبزه تابه خواري ننهي
كآن سبزه زخاك لاله رويي رسته است
خيام
درهردشتي لاله زاري بوده است
آن لاله زخون شهرياري بوده است
هربرگ بنفشه كززمين ميرويد
خاليست كه بررخ نگاري بوده است
خيام
هرذره كه برروي زميني بوده است
خورشيدرخي ٫ زهره جبيني بوده است
گردازرخ نازنين به آزرم نشان
كآن هم رخ وزلف نازنيني بوده است
خيام
چون نيست زهرچه هست جزباد بدست
چون هست٫ زهرچه هست٫ نقصان وشكست
انگاركه هست٫ هرچه درعالم نيست
پنداركه نيست٫ هرچه درعالم هست
خيام
فصل گل وطرف جويبارولب كشت
بايك دوسه اهل و لعبتي حورسرشت
پيش آرقدح كه باده نوشان صبوح
آسوده زمسجدندوفارغ زكنشت
گردست دهد زمغزگندم ناني
وزمي دومني زگوسفندي راني
بالاله رخي وگوشه بستاني
عيشي بودآن نه حدهرسلطاني
تركيب طبايع چوبكام تودمي است
روشادبزي اگرچه برتوستمي است
بااهل خردباش كه اصل تن تو
گردي وشراري ونسيمي و دمي است
برخيزبتابياربهردل ما
حل كن بجمال خويشتن مشكل ما
يك كوزه شراب تابهم نوش كنيم
زان پيش كه كوزه ها كنند از گل ما
لب برلب كوزه بردم ازغايت آز
تازوطلبم واسطه عمردراز
لب برلب من نهادوميگفت به راز
مي خور كه بدين جهان نمي آيي باز
برخيززخواب تا شرابي بخوريم
زان پيش كه اززمانه تابي بخوريم
كاين چرخ ستيزه روي ناگه روزي
چندان ندهدامان كه آبي بخوريم
دركارگه كوزه گري رفتم دوش
ديدم دوهزاركوزه گوياوخموش
ناگاه يكي كوزه برآوردخروش
كوكوزه گروكوزه خروكوزه فروش
تاكي غم آن خورم كه دارم يانه؟
وين عمربه شادماني گذارم يانه؟
پركن قدح باده كه معلومم نيست
اين دم كه فروبرم برآرم يانه؟
اين قافله عمرعجب مي گذرد
درياب دمي كه باطرب مي گذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري؟
پيش آرپياله راكه شب مي گذرد
فردوسي
درهجوسلطان محمودغزنوي
اياشاه محمودكشورگشاي زمن گرنترسي بترس ازخداي
گرايدون كه شاهي به گيتي تراست بگويي كه اين خيره گفتن چراست
نديدي تواين خاطرتيزمن نينديشي ازتيغ خونريزمن
كه بددين وبدكيش خواني مرا منم شيرنرميش خواني مرا
مراغمزكردندكان پرسخن به مهرنبي وعلي شدكهن
منم بنده اهل بيت نبي ستاينده خاك پاك وصي
هرآنكس كه دردلش بغض علي است ازودرجهان خوارترگوكه كيست
مراسهم دادي كه درپاي پيل تنت رابسايم چودرياي نيل
نترسم كه دارم زرشوندلي به دل مهروجان نبي وعلي
چه گفت آن خداوندتنزيل وحي خداوندامروخداوندنهي
كه من شهرعلمم عليم دراست درست اين سخن گفت پيغمبراست
گواهي دهم كاين سخن رازاوست توگويي كه گوشم پرآوازاوست
چوباشدتوراعقل وتدبيروراي به نزدنبي وعلي گيرجاي
گرت زين بدآيدگناه من است چنين است واين رسم وراه من است
بدين زاده ام هم بدين بگذرم چنان دان كه خاك پي حيدرم
اباديگران مرمراكارنيست جزاين مرمراراه گفتارنيست
اگرشاه محمودازاين بگذرد مراورابه يك جونسنجدخرد
چوبرتخت شاهي نشاندخداي نبي وعلي رابه ديگرسراي
گرازمهرشان من حكايت كنم چومحمودراصدحمايت كنم
جهان تابودشهرياران بود پيامم برتاجداران بود
كه فردوسي طوسي پاك جفت نه اين نامه برنام محمودگفت
به نام نبي وعلي گفته ام گهرهاي معني بسي سفته ام
چوفردوسي اندرزمانه نبود بدان بدكه بختش جوانه نبود
نكردي درين نامه من نگاه به گفتاربدگوي گشتي زراه
هرآنكس كه شعرمراكردپست نگيردش گردون گردنده دست
من اين نامه شهرياران پيش بگتم بدين نغزگفتارخويش
چوعمرم به نزديك هشتادشد اميدم به يكباره بربادشد
بسي سال اندرسراي سپنج چنين رنج بردم به اميدگنج
ازابيات غرادوره سي هزار مرآن جمله درشيوه كارزار
زشمشيروتيروكمان وكمند زكوپال وازتيغهاي بلند
زبرگستوان وزخفتان وخود زصحراودرياوازخشكرود
زگر وزشيروزپيل وپلنگ زعفريت وازاژدهاونهنگ
زنيرنگ غول وزجادوي ديو كه زيشان به گردون رسيده غريو
زمردان نامي به روزمصاف زگردان جنگي گه رزم ولاف
همان نامداران باجاه وآب چوتوروچوسلم وچوافراسياب
چوشاه آفريدون وچون كيقباد چوضحاك بدكيش وبي دين وداد
چوگرشاسپ وسام نريمان گرد جهان پهلوانان بادستبرد
چوهوشنگ وتهمورث ديوبند منوچهروجمشيدشاه بلند
چوكاوس وكيخسروتاجور چورستم چورويين تن نامور
چوگودرزوهشتادپورگزين سواران ميدان وشيران كين
همان نامورشاه لهراسپ را زريرسپهداروگشتاسپ را
چوجاماسپ كاندرشمارسپهر فروزنده تربدزتابنده مهر
چوداراي داراب وبهمن همان سكندركه بدشاه شاهنشهان
چوشاه اردشيروچوشاپوراو چوبهرام ونوشيروان نكو
چنين نامداران گردنكشان كه دادم يكايك ازايشان نشان
همه مرده ازروزگاردراز شدازگفت من نامشان زنده باز
يكي بندگي كردم اي شهريار كه ماندزتودرجهان يادگار
بناهاي آبادگرددخراب زباران وازتابش آفتاب
پي افكندم ازنظم كاخ بلند كه ازبادوباران نيابدگزند
بدين نامه برعمرهابگذرد بخواندهرآن كس كه داردخرد
كنون سال بگذشت برسي وپنج به درويشي وناتواني رنج
نه زين گونه دادي مراتونويد نه اين بودم ازشاه گيتي اميد
بدانديش كش روزنيكي مباد سخن هاي نيكم به بدكردياد
برپادشه پيكرم زشت كرد فروزنده اخترچوانگشت كرد
اگرمنصفي بودي ازراستان توانديشه كردي درين داستان
به گيتي كه من درنهادسخن بدادستم ازطبع دادسخن
جهان ازسخن كرده ام چون بهشت ازين بيش تخم سخن كس نكشت
سخن گستران بيكران بوده اند سخن هابي اندازه پيموده اند
وليك ارچه بودندايشان بسي همانانگفتست زيشان كسي
بسي رنج بردم بدين سال سي عجم زنده كردم بدين پارسي
جهانداراگرنيستي تنگدست مرابرسرگاه بودي نشست
چوديهيم دارش نبددرنژاد زديهيم داران نياوردياد
اگرشاه راشاه بودي پدر بسربرنهادي مراتاج زر
وگرمادرشاه بانوبدي مراسيم وزرتابه زانوبدي
چواندرتبارش بزرگي نبود نيارست نام بزرگان شنود
كف شاه محمودعالي تبار نه اندرنه است وسه اندرچهار
چوسي سال بردم بشهنامه رنج كه شاهم ببخشدبه پاداش گنج
مرازين جهان بي نيازي دهد ميان مهان سرفرازي دهد
به پاداش گنج مرادرگشاد به من جزبهاي فقاعي نداد
فقاعي بيرزيدم ازگنج شاه ازآن من فقاعي خريدم به راه
فقاعي به ازشهريارچنين كه نه كيش داردنه آيين ودين
پرستارزاده نيايدبكار اگرچندداردپدرشهريار
سرناسزايان برافراشتن وزيشان اميدبهي داشتن
سررشته خويش گم كردن است به جيب اندرون مارپروردن است
درختي كه تلخ است وي راسرشت گرش برنشاني به باغ بهشت
ورازجوي خلدش به هنگام آب به بيخ انگبين ريزي وشهدناب
سرانجام گوهربه كارآورد همان ميوه تلخ بارآورد
به عنبرفروشان اگربگذري شودجامه توهمه عنبري
وگرتوشوي نزدانگشتگر ازوجزسياهي نيابي دگر
زبدگوهران بدنبايدعجب نشايدستردن سياهي زشب
به ناپاكزاده مداريداميد كه زنگي بشستن نگرددسپيد
زبداصل چشم بهي داشتن بودخاك درديده انباشتن
جهانداراگرپاك نامي بدي درين راه دان گرامي بدي
شنيدي چوزين گونه گونه سخن ازآيين شاهان برسم كهن
دگرگونه كردي بكامم نگاه نگشتي چنين روزگارم تباه
ازين گفتم اين بيت هاي بلند كه تاشاه گيردازين كارپند
كه زين پس بداندچه باشدسخن بينديشدازپندپيركهن
دگرشاعران نيازارداور همان حرمت خودنگه دارداو
كه شاعرچورنجدبگويدهجا بماندهجاتاقيامت بجا
بنالم بدرگاه يزدان پاك فشاننده برسرپراگنده خاك
كه يارب روانش به آتش بسوز دل بنده مستحق برفروز



مولوي
بيدارشو بيدارشوهين رفت شب بيدارشو
بيزارشوبيزارشووزخويش هم بيزارشو
درمصرمايك احمقي نك ميفروشد يوسفي
باورنمي داري مرا اينك سوي بازار شو
بيچون ترا بيچون كند روي ترا گلگون كند
خارازكفت بيرون كندوانگه سوي گلزار شو
مشنوتوهرمكروفسون خون را چراشويي بخون
همچون قدح شوسرنگون وآنگاه دردي خوار شو
در گردش چوگان اوچون گوي شوچون گوي شو
وزبهرنقل كركسش مردارشومردارشو
آمدنداي آسمان آمدطبيب عاشقان
خواهي كه آيد پيش تو بيمارشوبيمارشو
اين سينه را چون غاردان خلوتگه آن ياردان
گريارغاري هين بيادرغارشودرغارشو
تومردنيك ساده اي زررابدزدان داده اي
خواهي بداني دزدراطرارشو طرارشو
خاموش وصف بحرودركم گوي دردرياي او
خواهي كه غواصي كني دم دارشو دم دارشو


اين نيزبگــــذرد از سيف فــــــــــــــــرغــــــانـــي
هم مرگ برجهان شما نيزبگذرد هم رونق زمان شما نيزبگذرد
وين بوم محنت ازپــي آن كند خراب بردولت آشيان شمانيزبگــذرد
باد خـــزان نكبت ايام ناگهــان برباغ وبوستـــان شمانيــزبگــدرد
  
اي تيغتــان چونيـــزه براي ستــم دراز اين تيــزي سنان شمانيــزبگــذرد
چون دادعادلان٫ به جهان در٫ بقا نكرد بيـــداد ظالمـــان شمــا نيـز بگــذرد
درمـمـلـكـت چوغــرش شيــران گـذشت ورفت اين عـوعـو سگــان شما نيــز بگــــذرد
  
آن كس كه اسب داشت غبارش فرونشست گــرد ســم خــران شمــا نيـــزبگـــذرد
بـادي كه درزمــانـه بسي شمع ها بكشت هـم بــرچـراغــدان شمــا نيــزبگــذرد
زيــن كاروانســـراي بسـي كاروان گــذشت نـاچـاركــاروان شمـــا نيــزبگـــذرد
  
اي مـفتـخــر به طــالــع مسعــود خـــويــش تــاثيــراخـتــران شمـــا نيـــزبگــذرد
ايـن نــوبت از كســان به شمــا ناكــسان رسيــد نــوبت زنــاكســان شمـــا نيــــزبگــذرد
بيش ازدوروزبــودازآن دگــركســـان بعــدازدوروزازآن شمــــانيــزبگـــذرد
  
بــرتيـــغ جــورتـــان زتحمــل سپـــركنيـــم تـــاسـخـتـــي كمــــان شمــانيـــزبگــذرد
دربـــاغ دولــت دگــــران بـــود مـــد تــي ايـــن گـل زگـلسـتــان شمــــانيــــزبگــذرد
آبيست ايستــاده درين خــانــه مال و جــاه ايـــن آفــتـــاب نــاروان شمــــانيـــزبگـــذرد
  
اي تــو٫ رمــه سپـرده به چـوپـان٫ گــرگ طبع ايــن گــرگــي شـبــان شمــانيـــزبگــذرد
پيــل فنــا كــه شـاه بقــا مـــات حكــم اوست هـــم بــرپيــادگـان شمــــانيــزبگــــذرد
اي دوستان خواهم كه به نيكي دعــاي سيــف يـك روزبــرزبــان شمــانيــزبگـــذرد